داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند.

روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.»

حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد.

حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»

طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده‌ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.

بسیار پیش می‌آید که ما انسانها اسیر داشته‌های خود هستیم

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت: "در مدرسه‌ای که درس می‌خوانم، پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ و تیز می‌داند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمایت بی‌قید و شرط می‌کنند. البته انکار نمی‌کنم که او فردی واقعا باهوش است اما از این هوش خود برای بی‌آبرو کردن و خراب کردن بقیه بچه‌ها استفاده می‌کند و در این مسیر هیچ مرز و محدودیتی را قایل نیست.

ما همه از او خیلی می‌ترسیم و مقابل او جرات حرف زدن هم نداریم چون می‌دانیم هر چه بگوییم علیه ما روزی استفاده خواهد شد. او قلدر مدرسه شده است و همه به او باج می‌دهند تا کاری به کارشان نداشته باشد. درست مثل یک شکارچی شده که بقیه بچه‌ها طعمه او هستند و او هر روز در کمین است تا نقطه ضعفی در ما مشاهده کند و از آن علیه ما استفاده کند.

تحمل این اوضاع برای ما خیلی سخت شده و به همین خاطر نزد شما آمدم تا مرا راهنمایی کنید با او چه کنیم؟"

 

شیوانا با لبخند گفت: "نقطه ضعف شکارچی احساس شکارچی بودن اوست. نقطه ضعف آدم زرنگ احساس زرنگی و تیز بودن اوست.به زبان ساده نقطه ضعف هر انسانی همان نقطه قوت اوست که اگر مواظب نباشد می‌تواند باعث شکستش شود."

 

پسر جوان با تعجب گفت: "چگونه از نقطه قوت فردی علیه خودش استفاده می‌شود؟"

 

شیوانا گفت: "با تقویت آن نقطه قوت تا حدی که جلوی عقل او را بگیرد و چشمانش را کور کند.اگر کسی خود را فوق‌العاده باهوش و نابغه می‌داند و از این مسیر به دیگران لطمه می‌زند هر نوع مقابله‌ای با او باعث قوی‌تر شدن او می‌شود چون سعی می‌کند خود را مجهزتر و قوی‌تر کند تا بتواند با رقبای جدید مقابله کند.

اما اگر مخاطب او خودش را به ابلهی و ساده‌لوحی بزند و به گونه‌ای رفتار کند که او احساس کند زرنگی‌اش کفایت می‌کند ضمن این‌که دیگر به فکر تقویت نقطه قوت خود نمی‌افتد ضرورتی به تغییر روش خود نیز نمی‌بیند و با همان روش و شیوه تکراری و قدیمی عمل می‌کند و در نتیجه قابل پیش‌بینی و کنترل می‌شود."

 

پسر جوان با لبخند گفت: "فکر کنم فهمیدم منظورتان چیست. روزی گنجشک مادری را دیدم که برای دور کردن ماری از لانه‌اش خود را جلوی مار به مریضی زد

و لنگان‌لنگان مار را آن‌قدر دنبال خودش کشاند تا به نزدیک مرد مزرعه‌داری رسید و مزرعه‌دار مار مهاجم را از بین برد."

 

شیوانا با لبخند گفت: "اما فراموش نکنید که این قاعده در مورد همه آدم‌ها از جمله خود شما هم صدق می‌کند و مواظب باشید. این نقطه قوت جدیدی که یافتید به نقطه ضعفتان تبدیل نشود!"

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

جوانی نزد شیوانا آمد و به او گفت: "در مدرسه‌ای که درس می‌خوانم، پسر ثروتمندی است که خود را خیلی زرنگ و تیز می‌داند و به واسطه ثروت پدرش مسوولان مدرسه هم از او حمایت بی‌قید و شرط می‌کنند. البته انکار نمی‌کنم که او فردی واقعا باهوش است اما از این هوش خود برای بی‌آبرو کردن و خراب کردن بقیه بچه‌ها استفاده می‌کند و در این مسیر هیچ مرز و محدودیتی را قایل نیست.

ما همه از او خیلی می‌ترسیم و مقابل او جرات حرف زدن هم نداریم چون می‌دانیم هر چه بگوییم علیه ما روزی استفاده خواهد شد. او قلدر مدرسه شده است و همه به او باج می‌دهند تا کاری به کارشان نداشته باشد. درست مثل یک شکارچی شده که بقیه بچه‌ها طعمه او هستند و او هر روز در کمین است تا نقطه ضعفی در ما مشاهده کند و از آن علیه ما استفاده کند.

تحمل این اوضاع برای ما خیلی سخت شده و به همین خاطر نزد شما آمدم تا مرا راهنمایی کنید با او چه کنیم؟"

 

شیوانا با لبخند گفت: "نقطه ضعف شکارچی احساس شکارچی بودن اوست. نقطه ضعف آدم زرنگ احساس زرنگی و تیز بودن اوست.به زبان ساده نقطه ضعف هر انسانی همان نقطه قوت اوست که اگر مواظب نباشد می‌تواند باعث شکستش شود."

 

پسر جوان با تعجب گفت: "چگونه از نقطه قوت فردی علیه خودش استفاده می‌شود؟"

 

شیوانا گفت: "با تقویت آن نقطه قوت تا حدی که جلوی عقل او را بگیرد و چشمانش را کور کند.اگر کسی خود را فوق‌العاده باهوش و نابغه می‌داند و از این مسیر به دیگران لطمه می‌زند هر نوع مقابله‌ای با او باعث قوی‌تر شدن او می‌شود چون سعی می‌کند خود را مجهزتر و قوی‌تر کند تا بتواند با رقبای جدید مقابله کند.

اما اگر مخاطب او خودش را به ابلهی و ساده‌لوحی بزند و به گونه‌ای رفتار کند که او احساس کند زرنگی‌اش کفایت می‌کند ضمن این‌که دیگر به فکر تقویت نقطه قوت خود نمی‌افتد ضرورتی به تغییر روش خود نیز نمی‌بیند و با همان روش و شیوه تکراری و قدیمی عمل می‌کند و در نتیجه قابل پیش‌بینی و کنترل می‌شود."

 

پسر جوان با لبخند گفت: "فکر کنم فهمیدم منظورتان چیست. روزی گنجشک مادری را دیدم که برای دور کردن ماری از لانه‌اش خود را جلوی مار به مریضی زد

و لنگان‌لنگان مار را آن‌قدر دنبال خودش کشاند تا به نزدیک مرد مزرعه‌داری رسید و مزرعه‌دار مار مهاجم را از بین برد."

 

شیوانا با لبخند گفت: "اما فراموش نکنید که این قاعده در مورد همه آدم‌ها از جمله خود شما هم صدق می‌کند و مواظب باشید. این نقطه قوت جدیدی که یافتید به نقطه ضعفتان تبدیل نشود!"

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

بودا به دهی سفر كرد. زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه او نروید.»

بودا به كدخدا گفت: «یكی از دستانت را به من بده.»

كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.

آنگاه بودا گفت: «حالا كف بزن.»

كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: «هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند.»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.»

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

كارگرى هر روز بعد از اتمام كار در كارخانه براى انجام مراسم نيايش عصر به معبد مى‏رفت. يك روز به دليلى در كارخانه گرفتار شد و نتوانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام كارش به سوى معبد دويد. وقتى كه به آنجا رسيد ديد كه « پوجارى » كاهن معبد بيرون مى‏آمد.

كارگر پرسيد: « آيا مراسم دعا تمام شده است؟ »

پوجارى گفت: « بله، مراسم تمام شده است. »

مرد كارگر آهى حاكى از اندوه كشيد. پوجارى با مشاهده‏ى اندوه او گفت: « آيا حاضرى آه اندوهت را با ثواب به جا آوردن مراسم نياش عصر با من عوض كنى؟ »

مرد كارگر گفت: « بله، با خوشحالى حاضرم اين كار را بكنم. » زيرا هميشه مراسم نيايش عصر را به جا آورده بود، اما پوجارى گفت: « همان آه صميمانه و ساده‏ى تو ارزشمندتر از همه‏ى مراسم نيايشى است كه من در تمام عمر خود به جا آورده‏ام! »

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

کالین ویلسن (Colin Wilson)، متولد 1931 میلادی، نویسنده و داستان نویس پرکار انگلیسی است که در ابتدا به عنوان فیلسوف و رمان نویس مشهور گشت. وی تاکنون نوشته های بسیاری در زمینه مباحث جنایی نگاشته است.

کالین نوجوانی خود را با تفکرات پوچ گرایانه سپری می کند. وی خودش می گوید :

«وقتی شانزده ساله بودم، تصمیم به خودکشی گرفتم. این مساله ناشی از یک تصمیم احساسی لحظه ای نبود. آن زمان، کاملا باور داشتم که این تصمیم واقعا منطقی است».

وی در آزمایشگاه شیمی کار می کرد، در حالی که درس هم می خواند تا در آینده شیمی دان شود. هر چند که کاملا از زندگی و آینده ناامید بود. ویلسون خود، ماجرا را این گونه شرح می دهد:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه اسید را برداشتم . اسید را در لیوان پیش رویم خالی کردم. غرق تماشایش شدم. رنگ اش را نگاه کردم و مزه احتمالیش را در ذهنم تصور کردم. سپس لیوان را بدست گرفتم و آن را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد . در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم نقش بست. توانستم سوزش اسید را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن زهر را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم ، با خود فکر کردم:

اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی حاکمی به وزیرش گفت:امروز بگو بهترین قسمت گوسفند را برایم کباب کنند و بیاورند.

وزیر دستور داد خوراک زبان آوردند.چند روز بعد حاکم به وزیر گفت:امروز میخواهم بدترین قسمت

گوسفند را برایم بیاوری و وزیر دستور داد باز هم خوراک زبان آوردند.حاکم با تعجب گفت:یک روز

از تو بهترین خواستم و یک روز بدترین هر دو روز را زبان برایم آوردی چرا؟؟؟وزیر گفت:

"قربان بهترین دوست برای انسان زبان اوست و بدترین دشمن نیز باز هم زبان اوست"

قدر 4 چیز را پیش از از دست دادن بدان :

۱ـ ثروت را قبل از فقر

۲ـ سلامتی را قبل از بیماری

۳ـ جوانی را قبل از پیری

۴ـ زندی را قبل از مرگ.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی ابوسعید به اتفاق یارانش از محله ای می گذشتند که مقداری فضولات چاه فاضلاب را به بیرون از خانه ریخته بودند،یاران ابوسعید بینی خود را گرفته و به سرعت از محل مربوطه دور شدند ولی ابوسعید می ایستد و با فضولات صحبت می کند و یارانش که از راه دور شاهد این صحنه بودند،پنداشتند شیخ دیوانه شده. لحظاتی بعد شیخ به یارانش می پیوندد و یارانش از او می پرسند:شیخ چه می کردی؟! شیخ می گوید : با فضولات صحبت کردم،آنها از شما گلایه داشتند و به من می گفتند:ای شیخ!ما همان میوه ها،سبزیجات و خوراکی های لطیف و خوشرنگ بودیم که با زحمات زیاد، یارانت ما را از بازار خریداری و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند، سپس ما را خوردند. فقط چند ساعت با آنها نزدیکی داشتیم که ما را به این روز در آوردند. حال تو پاسخ بده!ما باید از آنها فرار کنیم یا آنها از ما؟شاگردان شیخ شرمناک سر در گریبان کردند!

جبران خلیل جبران می گوید : هرگز در پاسخ سوال کسی نمانده ام جز کسی که می پرسد : تو کیستی؟

به راستی هدف خداوند از آفرینش انسان خوردن است ؟ اگر هدف خوردن باشد که نهنگ قبلا به این منظور آفریده شده بود و یا اگر هدف زاد و ولد است که موش برای این کار بسیار مناسب تر از انسان است.

پس چه رسالتی به دوش داریم؟

ما به دنیا آمده ایم تا زندگی کنیم اما چه تعریفی از زندگی داریم؟


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود

در این صورت شما چه خواهید کرد؟

البته سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم؛ حساب بانکی زمان!

هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد. هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

 

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده، می داند.

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده، می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده..

و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند.

باور کنید هر لحظه گنج بزرگی است! گنجتان را آسان از دست ندهید!

به یاد داشته باشید!: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند

و فراموش نکنید که

 

دیروز به تاریخ پیوست.

فردا معما است.

و امروز هدیه است

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

جوانی نزد سقراط آمد و گفت:میخواهم فلسفه را از تو بیاموزم.

 

سقراط گفت:با یقین آمده ای ؟

جوان گفت : بله !

آنگاه جوان سقراط را به کنار حوضی آورد و گفت:سرت را داخل آن کن.جوان سرش را داخل حوض کرد و بعد از لحظاتی سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت.دقیقه ای چند که آن جوان داشت خفه میشد و دست های خود را به نشانه ی تقلا حرکت می داد,سقراط گردن او را رها کرد ! جوان نفس نفس زنان سر خود را از حوض بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید.

سقراط در جواب گفت:در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب میکردی؟ جوان گفت : فقط هوا را طلب میکردم و بس!

سقراط گفت :حال به خانه برو فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین با تمام وجود خویش طلب می کنی,آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم.

عرفا گویند :

اهل دل را دو خصلت باشد:

دل سخن پذیر

سخن دل پذیر

خود را در این جمله پیدا کنید.کدام یک هستید؟

سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید,روح او را همچون سیبی از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است که انسان ها در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه گمشده خود هستند

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 7:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46791 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396